
یه بیماری روانی هست که حتماً باید به DSM_V اضافه بشه و اونم بیماری "عقل کل"ی هستش!!! فکر کنم اولین بار سقراط کشفش کرد، ولی متأسفانه از زمان سقراط تا حالا هیچ راهکار مؤثری برای درمانش ارائه نشده. دانشجوهای عزیز می تونن به عنوان موضوعی برای پایان نامه در مورد پیشینه، علل و راهکارهای درمان بیماری تحقیق کنن! 
نوشته شده توسط سپیده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 ساعت 1:0 موضوع | لینک ثابت
سلام
این پست در ادامه پست "اندر احوالات خدا" هستش و جوابی به بعضی از کامنت های دوستان که لطف کردن و وقت گذاشتن و ترشحات ذهنی منو خوندن :دی
من به وجود یک نیروی برتر که باعث آفرینش جهان و انسان شده اعتقاد دارم، چون فرضیه آفرینش انسان بدون این نیرو به هیچ صورتی قابل توضیح نیست (حتی با قبول نظریه اثبات نشده بیگ بنگ!) ولی مسئله اینجاست که نیروی برتر با اون خدایی که ما تعریف می کنیم و میشناسیم خیلی فرق می کنه.
ما تو دین اسلام و بقیه ادیان میگیم خدا مهربان و بخشنده است، میگیم که خدا حرفهای بنده هاشو می شنوه و به اونا توجه داره، ولی وقتی من خودم به شخصه خلاف این ماجرا رو تو زندگی بیست و چند ساله ام می بینم، چه نتیجه ای باید بگیرم؟ عقل سلیم حکم می کنه واقعیت رو قبول کنم یا حرفایی رو که بیشتر به شعر و داستان شباهت دارن؟!
مورد دیگه اینکه چرا هر چی معجزه هست، ماله زمان ماقبل تاریخه؟ :دی چرا ما دیگه الآن نمیتونیم این معجزه ها رو ببینیم؟ (خطاب به رویا جون) ضمن اینکه من اصلاً به صحت معجزات باور ندارم و فکر می کنم اگه نصف کردن ماه یه معجزه بوده، پس حتماً غیب کردن مجسمه آزادی به دست دیوید کاپرفیلد هم معجزه است! به نظرم بیشتر یه توانایی ماورا طبیعه و کمی هم افسانه سازی "معجزه" را تشکیل میدهند.
شما واقعاً فکر می کنید الآن هم اگه یه کافری بیفته وسط دریا، باز خدا نجاتش میده؟؟؟
پ . ن : من به وجود خدا شک دارم، ولی همیشه میگم اگه خودشو بهم نشون بده - البته جدای خرافات و برداشت های دل به خواهی - حتماً با تمام وجودم قبولش می کنم و بهش ایمان میارم، البته اگه نشون بده!!!
نوشته شده توسط سپیده در دوشنبه بیستم مهر 1388 ساعت 19:50 موضوع | لینک ثابت
![]()
به سراغ من اگر می آیید،
پشت هیچستانم.
پشت هیچستان جایی است.
پشت هیچستان رگ های هوا، پر قاصدهایی است
که خبر می آرند، از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک.
روی شن ها هم، نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپه ی معراج شقایق رفتند.
پشت هیچستان، چتر خواهش باز است :
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،
زنگ باران به صدا می آید.
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی، سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است.
به سراغ من اگر می آیید،
نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من.
نوشته شده توسط سپیده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 ساعت 0:53 موضوع | لینک ثابت

میگن آدمی رو که کافره و خدا رو انکار میکنه٬ اگه بندازی تو دریا و در حال غرق شدن باشه چون دستش به هیچ جا بند نیست به وجود خدا اعتراف می کنه.
ولی حداقل واسه من که اینطوری نشد٬ از وفاداری ۱۰۰٪ بهش رسیدم به جایی که چیف شدم! (اصطلاح تراویان بازها!) دارم به این فکر می کنم که فرق خدایی که ما برای خودمون ساختیم با بت چیه؟ مگه غیر اینه که بت ساخته ی دست بشره و هیچ کاری هم ازش بر نمیاد؟! این دو تا صفت رو که دقیقاْ خدا هم داره! انسان خدا رو آفرید چون به وجودش احتیاج داشت٬ حتی به صورت خیالی٬ مثل همبازی های خیالی بچگیهامون! تا حالا به این فکر کردین که وقتی چیزی از خدا میخواین چه اتفاقی میفته؟
۱. خدا اون چیزی رو که شما میخواین بهتون میده و شما هم خوشحال میشین و بیشتر به وجودش مطمئن میشین و ازش تشکر می کنین.
۲. شما به اون چیزی که میخواین نمیرسین و خدا اون رو به این دلیل بهتون نمیده که حتماْ به صلاحتون نیست و حکمتی توشه! یا شایدم با خلوص نیت نخواستینش!!!
به نظرتون این منطقیه؟! یا اینکه همه اتفاقات بر حسب احتماله و فقط این تعبیرهای ماست که قضیه رو جور دیگه ای جلوه میده؟! حساب اون خواسته ای که مطمئنین به خیر و صلاحتونه و هیچ شری توش نیست٬ و با خلوص نیت از خدای بخشنده و مهربانتون خواستین چی میشه؟!...
و یه سئوال دیگه : به نظرتون واسه اون آدمی که در حال غرق شدن به وجود خدا اعتراف می کنه و از خدا کمک میخواد٬ چه اتفاقی میفته؟!
پ. ن : فقط جواب منطقی پذیرفته می شود!
نوشته شده توسط سپیده در سه شنبه بیستم مرداد 1388 ساعت 23:11 موضوع | لینک ثابت

روزی
خواهم آمد، و پیامی خواهم آورد.
در رگ ها، نور خواهم ریخت.
و صدا خواهم در داد : ای سبدهاتان پرخواب! سیب آوردم، سیب سرخ خورشید.
خواهم آمد، گل یاسی به گدا خواهم داد.
زن زیبای جذامی را، گوشواری دیگر خواهم بخشید.
کور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ!
دوره گردی خواهم شد، کوچه ها را خواهم گشت، جار خواهم زد : آی شبنم، شبنم، شبنم.
رهگذاری خواهد گفت : راستی را، شب تاریکی است، کهکشانی خواهم دادش.
روی پل دخترکی بی پاست، دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت.
هرچه دشنام، از لب ها خواهم برچید.
هرچه دیوار، از جا خواهم برکند.
رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند!
ابر را، پاره خواهم کرد.
من گره خواهم زد، چشمان را با خورشید، دل ها را با عشق، سایه ها را با آب، شاخه ها را با باد.
و به هم خواهم پیوست، خواب کودک را با زمزمه ی زنجره ها.
بادباک ها، به هوا خواهم برد.
گلدان ها، آب خواهم داد.
خواهم آمد، پیش اسبان، گاوان، علف سبز نوازش خواهم ریخت.
مادیانی تشنه، سطل شبنم را خواهم آورد.
خر فرتوتی در راه، من مگس هایش را خواهم زد.
خواهم آمد، سر هر دیواری، میخکی خواهم کاشت.
پای هر پنجره ای، شعری خواهم خواند.
هر کلاغی را، کاجی خواهم داد.
مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک!
آشتی خواهم داد.
آشنا خواهم کرد.
راه خواهم رفت.
نور خواهم خورد.
دوست خواهم داشت.
"سهراب سپهری"
نوشته شده توسط سپیده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 ساعت 17:40 موضوع | لینک ثابت

فیلسوف ها تنها ترین آدم های دنیا هستند. دائماً به مسائلی فکر می کنند که مسئله مردم نیست، به مسائلی که ابدی و ازلی است. زندگی خودشان را دارند. برای همین چون چند نفری جایی گرد می آیند، شروع به بحث و جار و جنجال می کنند. بخصوص اگر بحث به نیچه بکشد که همیشه بحث انگیز بوده است. همیشه عده ای او را فیلسوف، بعضی هم شاعر و بعضی هم دیوانه دانسته اند. هیچ کدام قادر به قانع کردن یکدیگر نیستند. انگار هر سه باید باشد. انگار سه جزء نیچه است. در مشهورترین عبارت نیچه هم هر سه این حالات دیده می شود. منظور، آن عبارت وحشتناک است که گفت: ((خداوند مرده است.)) هیچ زبانی بی لکنت این خبر را نگفت، و هر گوشی که شنید با وحشت شنید. این طور دهان به دهان گشت. زاهدی که عمری با وسوسه های لذت جنگیده بود، به محض اینکه سر از سجده برداشت خبر وحشتناک را شنید. بهت زده شد. بعد ناگهان ناامید مویه کنان گفت: همۀ زهدم هدر شد. چه کسی پاداشم را می دهد. مسیحی مؤمنی از مردم به غاری دور فرار می کرد و فریاد می زد: بشر ملعون است، اول پسرش را به صلیب کشیدند، حالا خودش را کُشتند. باستان شناس پیری گفت: بی خدا نمی توان زیست. باید خدایان یونان را زنده کرد. گناهکار شرمنده ای در خفا تلخ می گریست: از من ناراضی رفت. عارف سالخورده ای از درون می لرزید: دوستی با قدرت مطلق آرامش بخش بود. ستم دیده ای به جنون افتاده بود، فریاد می زد: ستمکاران آسوده باشید! شاعری گفت: تا خدا بود، همۀ غم ها رنگ سبزی داشت. حکیمی گفت: جهان با مرگ خدا بی عدل خواهد شد. پوچگرایی از موقعیت استفاده کرد: اگر جهان تاکنون پوچ نبوده، مِنبعد که خواهد بود! کشیشی ترس خورده، باد عبایش را انداخت، فریاد زد: ایمان خود را گم نکنید. خداوند جانشین دارد، پسر دارد. مسیح را فراموش نکنید. او در آسمان هاست. او شما را فراموش نمی کند. مرد برهمایی رفته بود تا با کمونیست ها در سوگ بنشیند. همان جا گفت: در مرگ خدا هیچ کس مانند کمونیست ها نَگریست. چون فرزندان ناخلف هستند که فقط پس از مرگِ پدر قدرش را می دانند. آنکه به دنبال زیبایی و عدل مطلق است، بی عشق به خدا نیست. تاریخ نویسی گفت: خداکُشی رسم دیرینۀ بشر است. خدایان یونان، خدایان روم، خدایان هند... همه به دست بشر کشته شدند. دانشمندی پاسخ داد: اما بشر همواره خدایان بهتری هم ساخته، باید خدای نویی بسازیم. صدای فریاد ها بلند شد: بشر خودش خدای خودش بشود. پیری گفت: برای همین هم خدا را کشتید. خواستید جانشین و وارث او شوید. فیلسوفی گفت: این قتل، پایانِ کارِ قاتل است. بشر قصاص می بیند. درویشی فریاد زد: بهوش باشید! صنعت و دنیای جدید است، ثروت و پول است که خدا را کُشت، ما را هم می کُشد، فقط بهوش باشید! عالِم غربی گفت: حالا که خدا مُرد، چه کسی ما را پس از مرگ زنده می کند. مردی که ماه های آخر حیات را می گذراند، از تمنای کهن بشر گفت: حال که خدا نیست، باید خودمان بهشت را پیدا کنیم. باید هر چه زود تر درخت ممنوعه را بیابیم، تا جاودان بمانیم. جوانی شوق زده گفت: چیزی را که حضرت آدم از کف داد، شاید ما دوباره به کف آوریم. دیگری گفت: خواستن، توانستن است. این بار نوبت عاقل مردی بود: از همان جایی که آدم از بهشت به زمین افتاد، لابد از همان جا هم می شود به بهشت رفت. باید همه جا را گشت. پا به پا به دور جهان و به دورترین نقطۀ یک جنگلِ بکر رفتند. خبر یافتند پسرک هفت ساله ای است که به همه چیز معرفت دارد، و هزاره هاست همان طور هفت ساله مانده است. با خود گفتند: لابد از درخت ممنوعه خورده است. بارقه ای از امید به دل شان افتاد. دیگر آن خبرِ وحشتناک را وحشتناک نمی دانستند. سنگ نوشته های مقدس را که از آغاز خلقت خبر می داد دوباره تفسیر کردند که وقتی حوا دندانی به سیب ممنوعه زد و بعد دندانی دیگر زد، لابد بقیۀ میوۀ بهشتی در دست شان بود که به عقوبت هُبوط کردند. پشتِ دست می گزیدند که چطور متوجه حقیقتی به این روشنی نشده بودند و می گفتند: شاید این پسر بعد ها در زمین از همین سیب خورده است. بعضی دیگر تأکید کردند: با دو باری که سیب را به دندان کردند که سیب تمام نمی شود. آن هم سیبی بهشتی که لابد بزرگ است. پس بقیه داشت. آنان که سختگیرتر بودند، گفتند: احتمالاً تخمِ آن میوۀ بهشتی به زمین شده و بار داده و پسرک از همین بار خورده است. از نه دل امیدوار یکدیگر را بشارت می دادند: ممکن است درختِ بهشتی یا تخم آن هنوز باقی باشد. اکنون، خداوند شماتت می کردند که تا زنده بود چشم های شان به حقایقی از این دست بسته بود. مظلومیتی در خود حس کردند. مطمئن بودند رازهای تازه ای را خواهند گشود. امید های شان دور از دسترس نبود. عهد بستند با هم مهربان باشند. آنان که نازک دل تر بودند به گریه افتادند. در جنگل سبز باستانی، جماعت وار و یگانه پیشتر رفتند. اما به دل منفرد بودند، هر کس بهشت و حیات جاودان را نصیبۀ خود می خواست. چنین، در پی پیرمرد هفت ساله و درختی بهشتی تا به جایی رفتند که نام هیچ یک از درخت هایش را نمی دانستند. ساقه های شان سبز بود . در مه غلیظ کم رنگ می زد. جلوتر که رفتند دیگر جایی را نمی دیدند. یک سفیدی مه رنگِ مطلق بود و درخت های خاکستری اطراف بیشتر لمس می شدند تا گوش های شان نجواهایی شنید که سرد بود. لرزیدند. معلوم نبود از پیرمرد هفت ساله یا از دیگری است. با شنیدن نام ((نیچه)) گوش های شان تیزتر شد. اما چون بقیۀ کلام را شنیدند چنان بی تاب شدند که خواستند به فرار برگردند که در آن مه گم شدند. فقط یکی باقی ماند تا به آدمیان بگوید صدای حزن انگیز و نرمی که سرد بود و بوی کاج های پیر می داد، می گفت: نیچه پیامبر کفرگوی ما بود. او را جادوی کلام دادیم تا دروغ هایش را باور کنید و فرمانش دادیم تا خبر مرگ ما را بدهد، می خواستیم دوستان و دشمنانِ خود را بشناسیم. شناختیم، شناختیم!
"اردلان عطاپور"
نوشته شده توسط سپیده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388 ساعت 18:1 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
مهر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
بهمن 1386
خرداد 1386
شهریور 1385
طراح قالب
POWERED BY